یک شبی...

یک شبی مجنون نمازش راشکست
بی وضو درکوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ ازجام الستش کرده بود
گفت یارب از چه خارم کرده ای
برصلیب عشق دارم کرده ای
مر داین بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگت پیدا وپنهانت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودمو نشناختی

/ 2 نظر / 18 بازدید
مریم

ماندن به پای کسی کـه دوستش داری قشنگترین اسارت زندگی است ... ! ( حسین پناهی )

مریم

همه اش که نباید ترسید! راه که بیفتیم… ترسمان میریزد…