با تو هستم سهراب . . .
تو که گفتی "گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد"
راست میگویی تو
چه تفاوت دارد قفس تنگ دلم خالی از کس باشد یا به قول تو پر از ناکس و کرکس باشد؟
من نه تنها چشمم
واژه را هم شستم
فکر را
خاطره را
خواب یک پنجره را زیر باران بردم
چترها را بستم
من به این مردم شهر پیوستم
من نوشتم همه ی حرف دلم
ارزو کردم و گفتم که هوا، عشق، زمین مال من است ولی افسوس نشد . . .
زیر باران من نه عاشق دیدم نه که حتی یک دوست!
زیر باران من فقط خیس شدم
باز هم میگویی "چشم ها را باید شست؟ جور دیگر باید دید . . ."